من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است.من چه می دانستم هیبت باد زمستان هست من چه می دانستم سبزه میمیرد از بی آبی ،سبزه یخ میزند از سردی دی،من چه میدانستم،دل هر کس دل نیست.قلبها از اهن وسنگ است،قلبها بی خبر از عاطفه اند.

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

مترسك رو دوست ندارم زیراپرنده ها رو می ترسونه ولی دوسش دارم چون تنهایی رو درك می كنه.

LOVE

گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .

LOVE

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 شهریور 1389 | توسط: MOHAMMAD REZA | | نظرات()